نسخه شیخ بهایی
شب قبل خواهرم ما خواهرا وداییم زنش رو افطار باغشون دعوت کرده بوود..خیلی خوشگل شده بود باغشون..اول هیچی نداشت..الان بروببین..چه درختایی !چه گل هایی .. چه پله ها وآبشارمصنوعی توش درست کردن..البته چون شوهرش باغ رو با بردادرشوهرش شریکه ..بیشتر کارا رو براردشوهرش انجام میده.. .سفره رو زیر یه درخت گردو که یه آلاچیق زیرش بود پهن کرده بودن ..طوری بود که پشتی ها مانع رفتن بچه های کوچیک به بیرون آلاچیق میشد.. وقتی چایی روخوردیم این خواهر زاده هام مامان مامان گفتنشون گرفته بود..با اینکه من ازهمه خواهرام کوچیکترم ..ولی ازهمشون بیشتربچه دوست دارم..پسر خواهربزرگم محمد صادق ..گفت مامان ..مامان !!بیخودا! هرچی میگفت چی میخوای ..جواب نمیدادوفقط میگفت مامان...
نویسنده :
مامانی
12:33

